دست اوردن - به -
#۹۳٬۷۵۳
get
(past: got ; past participle: got, gotten) ـ تحصیل شده، کسب کرده، به دست آمده، فرزند، به دست آوردن، فراهم کردن، حاصل کردن، تحصیل کردن، تهیه کردن، فهمیدن، رسیدن، عادت کردن، ربودن، فائق آمدن، زدن، (در مورد جانوران) زایش، تولد
earn
تحصیل کردن، کسب معاش کردن، به دست آوردن، دخل کردن، درآمد داشتن
gain
سود، منفعت، نفع، صرفه، استفاده، افزایش، به دست آوردن، سود بردن، فایده بردن، پیدا کردن، کسب کردن، باز یافتن، نائل شدن، پیشرفتن، بهبودى یافتن، رسیدن، زیاد شدن، بهره تقویت، حصول
have
(past: had ; past participle: had) ـ داشتن، دارا بودن، مالک بودن، ناگزیر بودن، مجبور بودن، وادار کردن، باعث انجام کارى شدن، عقیده داشتن، دانستن، خوردن، صرف کردن، گذاشتن، کردن، رسیدن به، جلب کردن، به دست آوردن، دارنده، مالک
catch
(past: caught ; past participle: caught) ـ گرفتن، از هوا گرفتن، به دست آوردن، جلب کردن، درک کردن، فهمیدن، دچار شدن به، عمل گرفتن، اخذ، دستگیره، لغت چشمگیر، شعار
enter
ثبت کردن، داخل شدن، درآمدن، وارد شدن، تو آمدن، تو رفتن، اجازه دخول دادن، به دست آوردن، قدم نهادن در، داخل عضویت شدن، نام نویسى کردن
attain
دست یافتن، رسیدن، نائل شدن، موفق شدن، تمام کردن، به دست آوردن، به انتها رسیدن، زدن
bought
(past: bought ; past participle: bought) ـ خریدن، خرید، ابتیاع، تطمیع کردن buy
acquire
به دست آوردن، حاصل کردن، اندوختن، پیدا کردن
impetrate
با عجز و لابه به دست آوردن، (ک.) براى چیزى لابه و استغاثه کردن، به دست آوردن