فرهنگ آریان‌پور

دست اوردن - به -

#۹۳٬۷۵۳

معنی‌های انگلیسی
۱

get

(past: got ; past participle: got, gotten) ـ تحصیل شده، کسب کرده، به دست آمده، فرزند، به دست آوردن، فراهم کردن، حاصل کردن، تحصیل کردن، تهیه کردن، فهمیدن، رسیدن، عادت کردن، ربودن، فائق آمدن، زدن، (در مورد جانوران) زایش، تولد

۲

earn

تحصیل کردن، کسب معاش کردن، به دست آوردن، دخل کردن، درآمد داشتن

۳

gain

سود، منفعت، نفع، صرفه، استفاده، افزایش، به دست آوردن، سود بردن، فایده بردن، پیدا کردن، کسب کردن، باز یافتن، نائل شدن، پیشرفتن، بهبودى یافتن، رسیدن، زیاد شدن، بهره تقویت، حصول

۴

have

(past: had ; past participle: had) ـ داشتن، دارا بودن، مالک بودن، ناگزیر بودن، مجبور بودن، وادار کردن، باعث انجام کارى شدن، عقیده داشتن، دانستن، خوردن، صرف کردن، گذاشتن، کردن، رسیدن به، جلب کردن، به دست آوردن، دارنده، مالک

۵

catch

(past: caught ; past participle: caught) ـ گرفتن، از هوا گرفتن، به دست آوردن، جلب کردن، درک کردن، فهمیدن، دچار شدن به، عمل گرفتن، اخذ، دستگیره، لغت چشمگیر، شعار

۶

enter

ثبت کردن، داخل شدن، درآمدن، وارد شدن، تو آمدن، تو رفتن، اجازه دخول دادن، به دست آوردن، قدم نهادن در، داخل عضویت شدن، نام نویسى کردن

۷

attain

دست یافتن، رسیدن، نائل شدن، موفق شدن، تمام کردن، به دست آوردن، به انتها رسیدن، زدن

۸

bought

(past: bought ; past participle: bought) ـ خریدن، خرید، ابتیاع، تطمیع کردن buy

۹

acquire

به دست آوردن، حاصل کردن، اندوختن، پیدا کردن

۱۰

impetrate

با عجز و لابه به دست آوردن، (ک.) براى چیزى لابه و استغاثه کردن، به دست آوردن