فرهنگ آریان‌پور

درامیختن

#۹۱٬۰۸۵

معنی‌های انگلیسی
۱

commix

مخلوط کردن، به هم ریختن، درآمیختن

۲

mix

آمیختن، آمیزه، مخلوط، درهم کردن، آشوردن، سرشتن، قاتى کردن، مخلوط کردن، اختلاط

۳

wind

(past: wound ; past participle: wound) ـ پیچیدن، کوک کردن، باد خورده کردن، در معرض باد گذاردن، از نفس انداختن، خسته کردن یا شدن، از نفس افتادن، پیچاندن، پیچ دان، کوک کردن (ساعت و غیره)، انحناء، انحنا یافتن، حلقه زدن، چرخاندن، باد، نفخ، نفس

۴

marry

عروسى کردن (با)، ازدواج کردن، شوهر دادن

۵

mingle

ممزوج شدن، آمیختن، بخاطر آوردن، ذکر کردن، مخلوط کردن

۶

temper

آب دادن (فلز)، درست ساختن، درست خمیر کردن، ملایم کردن، معتدل کردن، میزان کردن، مخلوط کردن، مزاج، حالت، خو، خلق، قلق، خشم، غضب

۷

intermix

به هم آمیختن، در هم آمیختن، با هم مخلوط کردن

۸

scramble

با دست و پا بالا رفتن، تقلا کردن، به زحمت جلو رفتن، تلاش، تقلا، کوشش، (تخم مرغ) املت درست کردن

۹

interweave

(past: interwove ; past participle: interwoven) ـ با هم بافتن، در هم بافتن، با هم آمیختن، مشبک کردن

۱۰

incorporate

یکى کردن، به هم پیوستن، متحد کردن، داخل کردن، جادادن، داراى شخصیت حقوقى کردن، ثبت کردن (در دفتر ثبت شرکتها)، آمیختن، ترکیب کردن، معنوى، غیر جسمانى

۱۱

intermingle

با هم آمیختن، با هم مخلوط کردن، ممزوج کردن