فرهنگ آریان‌پور

حل‌ کردن

#۷۶٬۵۸۹

معنی‌های انگلیسی
۱

dissolve

آب کردن، حل کردن، گداختن، فسخ کردن، منحل کردن

۲

melt

گداز، آب شدن، گداختن، مخلوط کردن، ذوب کردن

۳

break

(past: broke ; past participle: broken) ـ شکستن، خرد کردن، نقض کردن، شکاف، وقفه، طلوع، مهلت، شکست، از هم باز کردن، انقصال، شکستگى

۴

resolve

رفع کردن، مقرر داشتن، تصمیم گرفتن، راى دادن