فرهنگ آریان‌پور

میانگین

#۱۹۴٬۵۶۳

معنی‌های انگلیسی
۱

median

میانگین، وسطى، میانه، حد فاصل، میانى، (در مثلث) میانه، (با حرف بزرگ) اهل کشور ماد

۲

mediocrity

میانگین، حد وسط، اندازه متوسط

۳

mean

(past: meant ; past participle: meant) ـ میانه، متوسط، وسطى، واقع دروسط، حد وسط، میانه روى، اعتدال، منابع درآمد، عایدى، پست فطرت، بدجنس، آب زیرکاه، قصد داشتن، مقصود داشتن، هدف داشتن، معنى و مفهوم خاصى داشتن، معنى دادن، میانگین

۴

average

متوسط، معدل، حد وسط، میانه، درجه عادى، میانگین، حد وسط (چیزى را) پیدا کردن، میانه قرار دادن، میانگین گرفتن، روى هم رفته، بالغ شدن

۵

M

سیزدهمین حرف الفباى انگلیسى، مرتبه دوازدهم یا سیزدهم، هر چیزى به شکل حرف M

۶

par

برابرى، تساوى، تعادل، ب هاى رسمى سهم، برابر کردن

۷

norm

هنجار، اصل قانونى، قاعده، ماخذ قانونى، مقیاس یا معیار، حد وسط، معدل

۸

medial

میانى، وسطى، مابین، میانه، متوسط