فرهنگ آریان‌پور

مقرر کردن

#۱۸۹٬۶۶۴

معنی‌های انگلیسی
۱

fix

کار گذاشتن، درست کردن، پابرجا کردن، نصب کردن، محکم کردن، استوار کردن، سفت کردن، جادادن، چشم دوختن به، تعیین کردن، قرار دادن، اب کسى رسیدن، تنبیه کردن، ثابت شدن، ثابت ماندن، مستقر شدن، گیر، حیص و بیص، تنگنا، مواد مخدره، افیون

۲

mete

خط مرزى، کرانه، سنگ مرزى، سرحد، پیمانه اندازه گرفتن، پیمودن، دادن، سهم دادن

۳

award

جایزه، راى، مقرر داشتن، اعطا کردن، سپردن، امانت گذاردن

۴

state

حالت، کشور، ایالت، توضیح دادن، جزء به جزء شرح دادن، اظهار داشتن، اظهار کردن، تعیین کردن، حال، چگونگى، کیفیت، دولت، استان، ملت، جمهورى، کشورى، دولتى state ـ (47)

۵

ordain

ترتیب دادن، مقدر کردن، وضع کردن، امر کردن، فرمان دادن

۶

establish

تاسیس کردن، دایر کردن، بنا نهادن، برپا کردن، ساختن، برقرار کردن، تصدیق کردن، تصفیه کردن، کسى را به مقامى گماردن، شهرت یا مقامى کسب کردن

۷

constitute

تشکیل دادن، تاسیس کردن، ترکیب کردن