مزاحم شدن
#۱۸۵٬۱۱۶
annoy
دلخور کردن، آزردن، رنجاندن، اذیت کردن، بستوه آوردن، خشمگین کردن، تحریک کردن، مزاحم شدن
cumber
خراب شدن، مزاحم شدن، چیز وحشتناک، غیر قابل استفاده
potter
کوزه گر، سفالگر، دیگ ساز، مزاحم شدن، مصدع شدن، پرسه زدن
disturb
مختل کردن، مزاحم شدن، بر هم زدن، به هم زدن، آشفتن، مضطرب ساختن، مشوب کردن
obtrude
بدون تقاضا چیزى را مطرح کردن، مزاحم شدن، متحمل شدن بر، جسارت کردن
perturb
آشفتن، ناراحت کردن، مزاحم شدن
intromit
داخل کردن، درآوردن، جادادن، منصوب کردن، دخالت کردن، مزاحم شدن، مانع شدن
buttonhole
سوراخ دکمه، مادگى، مزاحم شدن
encumber
سنگین کردن، اسباب زحمت شدن، دست و پاى (کسى را) گرفتن، باز داشتن
importune
مصرانه خواستن، اصرار کردن به، عاجز کردن، سماجت کردن، ابرام کردن، مصرانه
intervene
در میان آمدن، مداخله کردن، پا میان گذاردن، در ضمن روى دادن، فاصله خوردن، حایل شدن intrude trouble
inconvenience
زحمت، ناراحتى، دردسر، ناسازگارى، ناجورى، نامناسبى، آسیب، اذیت، اسباب زحمت