فرهنگ آریان‌پور

مجبور کردن

#۱۸۰٬۱۴۹

معنی‌های انگلیسی
۱

compel

مجبور کردن، وادار کردن

۲

oblige

مجبور کردن، وادار کردن، مرهون ساختن، متعهد شدن، لطف کردن

۳

force

زور، نیرو، جبر، عنف، نفوذ، (در جمع) قوا، عده، شدت عمل، (فیزیک) بردار نیرو، خشونت نشان دادن، درهم شکستن، قفل یا چفت را شکستن، مسلح کردن، مجبور کردن به زور گرفتن، به زور باز کردن، بى عصمت کردن، راندن، بیرون کردن، با زور جلو رفتن، تحمیل، مجبور کردن

۴

enforce

اجرا کردن، (با زور) از پیش بردن، وادار کردن، مجبور کردن، تاکید کردن

۵

bludgeon

چماق، چوبدستى سرکلفت، با چماق زدن، مجبور کردن، کتک زدن

۶

necessitate

ایجاب کردن، مستلزم بودن، ناگزیر ساختن، بایسته کردن، بایستن، واجب کردن، مجبور کردن

۷

whip

تازیانه، شلاق، حرکت تند و سریع و با ضربت، شلاق زدن، تازیانه زدن

۸

sandbag

کیسه شن، گونى پر از شن، (با کیسه سن) ایجاد استحکامات دفاعى کردن

۹

constrain

به زور و فشار وادار کردن، تحمیل کردن