فرهنگ آریان‌پور

مجبور بودن

#۱۸۰٬۱۴۷

معنی‌های انگلیسی
۱

has

داشتن، مجبور بودن، وادار کردن، صرف کردن، بلد بودن

۲

have

(past: had ; past participle: had) ـ داشتن، دارا بودن، مالک بودن، ناگزیر بودن، مجبور بودن، وادار کردن، باعث انجام کارى شدن، عقیده داشتن، دانستن، خوردن، صرف کردن، گذاشتن، کردن، رسیدن به، جلب کردن، به دست آوردن، دارنده، مالک

۳

get

(past: got ; past participle: got, gotten) ـ تحصیل شده، کسب کرده، به دست آمده، فرزند، به دست آوردن، فراهم کردن، حاصل کردن، تحصیل کردن، تهیه کردن، فهمیدن، رسیدن، عادت کردن، ربودن، فائق آمدن، زدن، (در مورد جانوران) زایش، تولد