اساسی
#۸٬۴۹۰
basal
اساسى، مربوط به ته یا بنیان
basic
اساسى، اصلى، تهى، بنیانى، پایه اى basic breadandbutter
basilar
(basilary =) ـ بنیادى، پایه اى، واقع شده در پایین، اساسى
cardinal
کاردینال، عدداصلى، اعداد اصلى، اصلى، اساسى، سهره کاکل قرمز آمریکایى
material
جنس، ماده، مصالح، مادى، جسمانى، مهم، عمده، کلى، جسمى، اساسى، اصولى، مناسب، مقتضى، مربوط، جسم واژه هاى شامل
essential
ضرورى، اساسى، واجب، بسیار لازم، اصلى، اساسى ذاتى، جبلى، لاینفک، واقعى، عمده، بى وارث را)، مصادره کردن
fundametal
بنیانى، اساسى، اصلى، بنیادى، تشکیل دهنده، واجب
earthshaking
مهم، اساسى
ground
(past: ground ; past participle: ground) ـ کوبیدن، عمل خرد کردن یا آسیاب کردن، سایش، کار یکنواخت، آسیاب کردن، خرد کردن، تیز کردن، سائیدن، اذیت کردن، آسیاب شدن، سخت کار کردن
capital
حرف بزرگ، حرف درشت، پایتخت، سرمایه، سرستون، سرلوله بخارى، فوقانى، راسى، مستلزم بریدن سر یا قتل، قابل مجازات مرگ، داراى اهمیت حیاتى، عالى
inherent
ذاتى، اصلى، چسبنده
integral
انتگرال، صحیح، بى خرده، درست، بى کسر، کامل، تمام
intimate
مطلبى را رساندن، معنى دادن، گفتن، محرم ساختن، صمیمى، محرم، خودمانى
elementary
مقدماتى، ابتدایى، اصلى