فرهنگ آریان‌پور

اساسی

#۸٬۴۹۰

معنی‌های انگلیسی
۱

basal

اساسى، مربوط به ته یا بنیان

۲

basic

اساسى، اصلى، تهى، بنیانى، پایه اى basic breadandbutter

۳

basilar

(basilary =) ـ بنیادى، پایه اى، واقع شده در پایین، اساسى

۴

cardinal

کاردینال، عدداصلى، اعداد اصلى، اصلى، اساسى، سهره کاکل قرمز آمریکایى

۵

material

جنس، ماده، مصالح، مادى، جسمانى، مهم، عمده، کلى، جسمى، اساسى، اصولى، مناسب، مقتضى، مربوط، جسم واژه هاى شامل

۶

essential

ضرورى، اساسى، واجب، بسیار لازم، اصلى، اساسى ذاتى، جبلى، لاینفک، واقعى، عمده، بى وارث را)، مصادره کردن

۷

fundametal

بنیانى، اساسى، اصلى، بنیادى، تشکیل دهنده، واجب

۸

earthshaking

مهم، اساسى

۹

ground

(past: ground ; past participle: ground) ـ کوبیدن، عمل خرد کردن یا آسیاب کردن، سایش، کار یکنواخت، آسیاب کردن، خرد کردن، تیز کردن، سائیدن، اذیت کردن، آسیاب شدن، سخت کار کردن

۱۰

capital

حرف بزرگ، حرف درشت، پایتخت، سرمایه، سرستون، سرلوله بخارى، فوقانى، راسى، مستلزم بریدن سر یا قتل، قابل مجازات مرگ، داراى اهمیت حیاتى، عالى

۱۱

inherent

ذاتى، اصلى، چسبنده

۱۲

integral

انتگرال، صحیح، بى خرده، درست، بى کسر، کامل، تمام

۱۳

intimate

مطلبى را رساندن، معنى دادن، گفتن، محرم ساختن، صمیمى، محرم، خودمانى

۱۴

elementary

مقدماتى، ابتدایى، اصلى