خمیدگی
#۸۱٬۴۱۹
bend
(past: bent ; past participle: bent) ـ خمیدن، خمش، زانویه، خمیدگى، شرایط خمیدگى، زانویى، گیره، خم کردن، کج کردن، منحرف کردن، تعظیم کردن، دولا کردن، کوشش کردن، بذل مساعى کردن
bent
(past: bent ; past participle: bent) ـ خمیدن، خمش، زانویه، خمیدگى، شرایط خمیدگى، زانویى، گیره، خم کردن، کج کردن، منحرف کردن، تعظیم کردن، دولا کردن، کوشش کردن، بذل مساعى کردن bend
stoop
دولاشدن، خم شدن، سرفرود آوردن، خمیدگى، تمکین، خشوع کردن
camber
خمیده کردن، منحنى کردن، قوز یا خمیدگى اندک، تحدب کم، تیر یا الوار خمیده و کج
batter
خرد کردن، داغان کردن، پى درپى زدن، خراب کردن، خمیر (در آشپزى)، خمیدگى، خمیدگى پیدا کردن، با خمیر پوشاندن، خمیر درست کردن
crankle
پیچ و خم دار کردن، خمیدگى، پیچ و خم
flexion
(flection =) ـ خمیدگى، انحناء
flection
(flexion =) ـ خمیدگى، کجى، خم سازى، انحناء، تصریف
curvature
پیچش، کجى، خمیدگى، انحناء، مقدار انحناء، انحنا
bight
حلقه طناب، پیچ و خم، پیچ رودخانه، خلیج کوچک، باطناب بستن
crook
عصاى سرکج، کجى، آدم قلابى، کلاه بردار، خم کردن، کج کردن
curve
خط منحنى، چیز کج، خط خمیده انحناء، پیچ، منحنى، خم
droop
افکندن، سستى، افسرده و مایوس شدن، پژمرده شدن droopiness
hunch
خم کردن، به شکل قوز درآوردن، تنه زدن، قوز، کوژ، قلنبه، فشار با آرنج، کوهان، ظن، احساس وقوع امرى در آینده
decline
کاهش، شیب پیدا کردن، رد کردن، نپذیرفتن، صرف کردن (اسم یاضمیر)، زوال، انحطاط، خم شدن، مایل شدن، رو بزوال گذاردن، تنزل کردن، کاستن