خم کردن
#۸۱٬۳۴۷
flex
خم کردن، پیچ دادن، سیم نرم خم شو
hunch
خم کردن، به شکل قوز درآوردن، تنه زدن، قوز، کوژ، قلنبه، فشار با آرنج، کوهان، ظن، احساس وقوع امرى در آینده
incline
خم کردن، کج کردن، متمایل شدن، مستعد شدن، سرازیر کردن، شیب دادن، متمایل کردن، شیب
wry
کج، معوج شده، کنایه آمیز، چرخیدن، پیچ خوردن، خم کردن، دهن کجى کردن، به اطراف چرخاندن، اریب شدن
bend
(past: bent ; past participle: bent) ـ خمیدن، خمش، زانویه، خمیدگى، شرایط خمیدگى، زانویى، گیره، خم کردن، کج کردن، منحرف کردن، تعظیم کردن، دولا کردن، کوشش کردن، بذل مساعى کردن
crank
دسته محور، میل لنگ، بست زانویى، خم، پیچیدگى، آدم پست فطرت، خم کردن، محوردار کردن، دسته دار شدن، کج، کوک کردن
crook
عصاى سرکج، کجى، آدم قلابى، کلاه بردار، خم کردن، کج کردن
crump
کج، منحنى، خم کردن، پیچیده، چین دار، داراى چین و چروک
reeve
(جانور شناسى) یلوه ماده، کدخدا، کلانتر، آغل گوسفند، مرغدانى، طناب، رشته، طناب را از شکاف یا سوراخ گذراندن، از تنگنا یا جاى باریکى گذشتن، نخ را از سوراخ سوزن گذراندن، خم کردن، پیچاندن
limber
خمیده، سر به زیر، مطیع، تاشو، خم شو، نرم، خم کردن، تا کردن، خمیده کردن، تمرین نرمش کردن
inflect
کج کردن، خم کردن (به سوى درون)، منحنى کردن، گرداندن، صرف کردن