فرهنگ آریان‌پور

از هم جدا کردن

#۷٬۸۶۴

معنی‌های انگلیسی
۱

disarticulate

از هم جدا کردن، بند از بند (چیزى) جدا کردن، از هم جدا شدن، منفصل شدن

۲

split

(past: split ; past participle: split) ـ ترک، انشعاب، دوبخشى، شکافتن، دونیم کردن، از هم جدا کردن، شکاف، نفاق، چاک

۳

wedge

گوه، گوه (goveh)، با گوه نگاه داشتن، با گوه شکافتن، از هم جدا کردن

۴

scatter

پراکنده کردن، پراکنده شدن، متفرق کردن، پراکندن، پخش کردن، از هم جدا کردن، پراکنده و پریشان کردن، افشاندن

۵

splay

منبت کارى کردن، باز کردن، گسترده

۶

detach

جدا کردن، سوا کردن، اعزام کردن dissever

۷

unlock

گشودن (قفل)، باز کردن

۸

partition

جزء بندى کردن، افراز، تیغه، دیواره، وسیله یا اسباب تفکیک، حد فاصل، آپارتمان، تقسیم به بخش هاى جزء کردن، تفکیک کردن، جدا کردن