فرهنگ آریان‌پور

از هم پاشیدن

#۷٬۸۶۰

معنی‌های انگلیسی
۱

decompose

از هم پاشیدن، تجزیه کردن، متلاشى شدن

۲

burst

(past: burst ; past participle: burst) ـ قطع کردن، ترکیدن، از هم پاشیدن، شکفتن، منفجر کردن، انفجار، شیوع، قطارى، پشت سر هم

۳

dissipate

پراکندگى کردن، از هم پاشیدن، اسراف کردن

۴

disintegrate

خرد کردن، تجزیه شدن، فرو ریختن، از هم پاشیدن، (مجازى) فاسد شدن، متلاشى شدن یا کردن

۵

tear

(past: tore ; past participle: torn) ـ دراندن، گسیختن، گسستن، پاره کردن، دریدن، چاک دادن (معمولاً به صورت جمع) اشک، سرشک، گریه، پارگى، چاک

۶

shatter

خرد کردن، داغان کردن، شکستن، (در جمع) قطعات شکسته

۷

dissolve

آب کردن، حل کردن، گداختن، فسخ کردن، منحل کردن molder