فرهنگ آریان‌پور

از هم باز کردن

#۷٬۸۵۲

معنی‌های انگلیسی
۱

unravel

از هم باز کردن، از گیر در آوردن، حل کردن

۲

untwine

از هم باز کردن، گشودن

۳

break

(past: broke ; past participle: broken) ـ شکستن، خرد کردن، نقض کردن، شکاف، وقفه، طلوع، مهلت، شکست، از هم باز کردن، انقصال، شکستگى

۴

hackle

شانه مخصوص شانه کردن لیف هاى کتان و ابریشم، کتان زن، حشره پردار، شانه کردن، از هم باز کردن، شکافتن، متلاشى کردن

۵

unlink

جدا کردن، از هم باز کردن، سوا کردن، بندهاى زنجیر را از هم باز کردن

۶

detach

جدا کردن، سوا کردن، اعزام کردن

۷

spread

(past: spread ; past participle: spread) ـ پخش کردن، گستردن، فرش کردن، گسترش یافتن، منتشر شدن، بسط و توسعه یافتن، گسترش، وسعت، شیوع، پهن کردن، پهن شدن