فرهنگ آریانپور
حس کردن - بی -
#۷۵٬۴۴۱
stun
سراسیمه کردن، گیج کردن، بى حس کردن، حیرت زده کردن، گیجى
benumb
بى حس کردن، بى قدرت کردن، کشتن (قدرت فکر و آرزو و احساس)، کرخ کردن
callous
سفت، پینه خورده، بى حس، بى عاطفه، سنگ دل، بى حس کردن، پینه زدن، پنبه اى
amortize
کشتن، بى حس کردن، خراب کردن، (حقوق) بدیگرى واگذار کردن، وقف کردن، مستهلک کردن
indurate
سخت کردن، سفت کردن، پینه خورده کردن، بى حس کردن، (مجازى) پوست کلفت کردن
paralyze
فالج کردن، فلج کردن، افلیج کردن، زمین گیر کردن، مفلوج کردن، لنه کردن
abirritate
(پزشکى) بى حس کردن، از حساسیت کاستن
desensitize
بى حس کردن