از عهده برامدن
#۷٬۲۲۴
cope
برآمدن، حریف شدن، از عهده برآمدن
acquit
(حقوق) تبرئه کردن، روسفید کردن، برطرف کردن، ادا کردن، از عهده برآمدن، انجام وظیفه کردن، پرداختن و تصفیه کردن (وام و ادعا)، (حقوق) اداى (دین) نمودن، برائت (ذمه) کردن
afford
دادن، حاصل کردن، تهیه کردن، موجب شدن، از عهده برآمدن، استطاعت داشتن
answer
پاسخ دادن، جواب دادن، از عهده برآمدن، ضمانت کردن، دفاع کردن (از)، جوابگو شدن، به کار آمدن، به کار رفتن، به درد خوردن، مطابق بودن (با)، جواب احتیاج را دادن جواب، دفاع، پاسخ
tackle
اسباب، لوازم کار، طناب و قرقره، گلاویز شدن با، نگاه داشتن، از عهده برآمدن، داراى اسباب و لوازم کردن، بعهده گرفتن، افسار کردن
meet
(past: met ; past participle: met) ـ ملاقات کردن، مواجه شدن، برخورد کردن، یافتن، معرفى شدن به، تقاطع کردن، پیوستن تقاطع، اشتراک، جلسه، نشست، نشست گاه، درخور، مناسب، دلچسب، شایسته، مقتضى
manage
اداره کردن، گرداندن، از پیش بردن، اسب آموخته
succeed
کامیاب شدن، موفق شدن، نتیجه بخشیدن، بدنبال آمدن، به طور توالى قرار گرفتن