جمع کردن
#۶۷٬۶۳۷
in
پیشوندى است به معنى " در داخل " و " به سوى " و " نه "، در، توى، اندر، لاى، درظرف، هنگام، به، بر، با، بالاى، روى، از، باب روز درونى، شامل، نزدیک، دم دست، داخلى رسیده، آمده، درتوى، به طرف، نزدیک ساحل، با امتیاز، با مصونیت در میان گذاشتن، جمع کردن شاغلین، زاویه in ـ (89)
add
افزودن، اضافه کردن، زیاد کردن، جمع کردن، جمع زدن، با هم پیوستن، با خود ترکیب کردن (مواد شیمیایى) ـ
eke
اضافه کردن بر، افزودن، جمع کردن، همچنین
floc
توده جمع شده، کلاله اى از رشته هاى ظریف، طره، جمع کردن، طره شدن
furl
پیچ، پیچیدگى، پیچیدن، پیچیدن و بالا زدن، جمع کردن، به دور چیزى پیچیدن، ورتابیدن
gross
ناخالص، فاهش، درشت، قراص، بزرگ، ستبر، عمده، زمخت، درشت بافت، زشت، شرم آور، ضخیم، بى تربیت، وحشى، توده، انبوه، وزن سرجمع چیزى (با ظرف و غیره در مقابل net یعنى وزن خالص)، جمع کل، بزرگ کردن، جمع کردن، زمخت کردن، کلفت کردن، به صورت سود ناویژه به دست آوردن
purse
کیسه، جیب، کیسه پول، کیف پول، پول، دارایى، وجوهات خزانه، غنچه کردن، جمع کردن، پول دزدیدن، جیب برى کردن واژه هاى شامل
gather
گرد آورى کردن، گرد آمدن، جمع شدن، بزرگ شدن، جمع کردن، گرد کردن، نتیجه گرفتن، استباط کردن
cluster
خوشه، دسته، گروه، سنبله، دسته کردن، جمع کردن، خوشه کردن
collect
جمع آورى کردن، وصول کردن، گرد آوردن، جمع کردن
convene
گرد آمدن، دورهم جمع شدن، جمع کردن، تشکیل جلسه دادن، هم آیش کردن
ingather
برداشتن، جمع کردن، انباشتن، خرمن برداشتن
aggregate
جمع شده، متراکم، متراکم ساختن، جمع آمده، (جانور شناسى، گیاه شناسى) به هم پیوسته، انبوه، توده، تراکم، جمع، مجموع، جمع کردن، جمع شدن، توده کردن
constrict
تنگ کردن، جمع کردن، منقبض کردن
immobilize
بى بسیج کردن، جمع کردن، از جنبش و حرکت باز داشتن، ثابت کردن، مدتى در بستربى حرکت ماندن
agglomerate
گرد کردن، جمع کردن، انباشتن، گرد آمدن، متراکم شدن، جوش آتشفشانى
call up
احضار براى فعالیت هاى نظامى، دستور ارسال گزارش، شیپور احضار، بخاطر آوردن، تذکر دادن، جمع کردن