جمع شدن
#۶۷٬۶۲۲
congregate
جمع شدن، اجتماع کردن
constringe
جمع شدن، گرد آمدن، چروک شدن
herd
رمه، گله، گروه، جمعیت، گرد آمدن، جمع شدن، متحد کردن
drift
توده باد آورده، جسم شناور، برف باد آورده، معنى، مقصود، جریان آهسته، جمع شدن، توده شدن، بى اراده کار کردن، بى مقصد رفتن، دستخوش پیشامد بودن، یخرفت، راندگى
flock
رمه، گله، گروه، جمعیت، دسته پرندگان، به صورت گله و رمه در آمدن، گرد آمدن، جمع شدن، ازدحام کردن
group
گروه، گروه بندى کردن، دسته، انجمن، جمعیت، دسته دسته کردن، جمع شدن
gather
گرد آورى کردن، گرد آمدن، جمع شدن، بزرگ شدن، جمع کردن، گرد کردن، نتیجه گرفتن، استباط کردن
muster
(ارتش) لیست اسامى، فراخواندن، احضار کردن، جمع آورى کردن، جمع شدن، جمع آورى، اجتماع، آرایش، صف
shrink
(past: shrank, shrunk ; past participle: shrunk) ـ چروک شدن، جمع شدن، کوچک شدن، عقب کشیدن، آب رفتن (پارچه)، شانه خالى کردن از
backlog
کنده بزرگى که پشت آتش بخارى گذارده مى شود، موجودى جنسى که بابت سفارشات در انبار موجود است، جمع شدن، انبار شدن، کار ناتمام یا انباشته، پس افت
beehive
کندو، کندوى عسل، جمع شدن، دسته شدن (مثل زنبور در کندو)، جاى شلوغ و پرفعالیت
retract
منقبض کردن، تو رفتن، جمع شدن
assemble
همگذاردن، سوار کردن، فراهم آوردن، انباشتن، گرد آوردن، جفت کردن، جمع شدن، گرد آمدن، انجمن کردن، ملاقات کردن
nucleate
به شکل هسته شدن، تشکیل هسته دادن، جمع شدن، هسته دار، داراى هسته
shrunken
چوروک شدن، جمع شدن، منقبض شدن، کوچک شدن
aggregate
جمع شده، متراکم، متراکم ساختن، جمع آمده، (جانور شناسى، گیاه شناسى) به هم پیوسته، انبوه، توده، تراکم، جمع، مجموع، جمع کردن، جمع شدن، توده کردن
gang up
ملاقات کردن، جمع شدن، گرد هم آمدن