جدا کردن
#۶۵٬۷۵۵
detach
جدا کردن، سوا کردن، اعزام کردن
dispart
جدا کردن، شکافتن، منقسم کردن، جداشدن، تقسیم شدن، هدف گیرى کردن (تفنگ)
discretiz
جدا کردن
disassociate
جدا کردن، مجزا کردن، همکارى نکردن، از همکارى دست کشیدن
chop
ریز ریز کردن، بریدن، جدا کردن، شکستن
calve
گوساله زائیدن، زائیدن، غارزدن، به شکل غار درآمدن، جدا کردن
abrupt
تند، پرتگاه دار، سراشیبى، ناگهان، ناگهانى، بیخبر، درشت، جدا کردن
cleave
(past: cleaved, clove, cleft ; past participle: cleaved, cloven, cleft) ـ شکافتن، جدا کردن، شکستن، ور آمدن، چسبیدن، پیوستن، تقسیم شدن، شکافتن سلول
analyse
تجزیه کردن، تحلیل کردن، (مجازى) موشکافى کردن، جدا کردن، جزئیات را مطالعه کردن، پاره پاره کردن، تشریح کردن، (شیمى) با تجزیه آزمایش کردن، فرگشایى کردن، کاویدن
analyze
تجزیه کردن، تحلیل کردن، (مجازى) موشکافى کردن، جدا کردن، جزئیات را مطالعه کردن، پاره پاره کردن، تشریح کردن، (شیمى) با تجزیه آزمایش کردن، فرگشایى کردن، کاویدن
abstract
چکیده کردن، ربودن، بردن، کش رفتن، خلاصه کردن، جدا کردن، تجزیه کردن، جوهر گرفتن از، عارى از کیفیات واقعى (در مورد هنرهاى ظریف) نمودن خلاصه، مجرد، انتزاعى، چکیده، مجمل، خلاصه ى کتاب، مطلق، خیالى، غیرعملى، بى مسمى، خشک، معنوى، صریح، زبده، (اسم) معنى
amputate
بریدن، جدا کردن، زدن، قطع اندام کردن
dismember
اندام هاى کسى را بریدن، (مج) جدا کردن، تجزیه کردن
disconnect
منفصل کردن، قطع کردن، جدا کردن، گسستن
cut off
قطع کردن، محروم کردن، بریدن، جدا کردن، راه میان بر، قطع جریان
precipitate
بشدت پرتاپ کردن، شتاباندن، بسرعت عمل کردن، تسریع کردن، سراشیب تند داشتن، ناگهان سقوط کردن، غیر محلول و ته نشین شونده، جسم تعلیق شونده یا متراسب، خیلى سریع، بسیار عجول، ناگهانى، رسوب شیمیایى