جدا
#۶۵٬۷۱۹
apart
جدا، کنار، سوا، مجزا، غیر همفکر
asunder
جدا، سوا، دونیم، دوقسمتى
detached
جدا، غیر ذیعلاقه
distinct
جدا، ممتاز، مجزا، واضح، متمایز
separate
جدا، جداگانه، جدا کردن، تفکیک کردن، سوا، علیحده، اختصاصى، سوا کردن، متارکه، انفصال
earnestly
جدا، به طور جدى، به دلگرمى، با حرارت، با شوق
segregate
جدا، سوا، تک، جدا سازى، تفکیک، جدا کردن، تبعیض نژادى قائل شدن
disconnected
جدا، سوا، بریده، منفصل، بیربط
cleft
(past: cleaved, clove, cleft ; past participle: cleaved, cloven, cleft) ـ شکافتن، جدا کردن، شکستن، ور آمدن، چسبیدن، پیوستن، تقسیم شدن، شکافتن سلول
another
دیگر، دیگرى، جدا، علیحده، یکى دیگر، شخص دیگر
disjoin
وضع از هم گسیخته، بى تکلیفى، جدا، منفصل، متلاشى، بى ربط ساختن
several
چند، چندین، برخى از، جدا، مختلف، متعدد
discrete
گسسته، جدا، مجزا، مجرد، مجزا کردن
isolated
مجزا کردن، سوا کردن، در قرنطینه نگاه داشتن، تنها گذاردن، منفرد کردن، عایق دار کردن
seriously
جدى، مهم، خطیر، سخت، خطرناک، وخیم
singularly
تکین، منفرد، مفرد، تک، فرد، فرید، فوق العاده، خارق العاده، غریب، (دستور زبان) واژه مفرد، صیغه مفرد، غرابت، شگفتى، یکتایى، منحصر بفردى
disjointed
بى ربط، گسیخته، متلاشى، در رفته، نامربوط