فرهنگ آریان‌پور

توی‌ ذوق‌ کسی زدن

#۶۳٬۴۶۸

معنی‌های انگلیسی
۱

freeze

(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى

۲

discourage

دلسرد کردن، بى جرات ساختن، سست کردن