تلاش کردن
#۶۰٬۱۳۲
endeavor
تلاش، کوشش، سعى، جد و جهد، سعى بلیغ، تلاش کردن، کوشیدن
push
چیزى را زور دادن، با زور جلو بردن، هل دادن، شاخ زدن، یورش بردن، زور، فشار به جلو، هل، تنه، نشاندن، فشار دادن
fight
(past: fought ; past participle: fought) ـ جنگ، نبرد، کارزار، پیکار، زد و خورد، جنگ کردن، نزاع کردن، جنگیدن
exert
اعمال کردن، به کار بردن، اجرا کردن، نشان دادن
strain
کشش، زور، فشار، کوشش، درد سخت، تقلا، در رفتگى یا ضرب عضو یا استخوان، آسیب، رگه، صفت موروثى، خصوصیت نژادى، نژاد، اصل، زودبکار بردن، زور زدن، سفت کشیدن، کش دادن، زیاد کشیدن، پیچ دادن، کج کردن، پالودن، صاف کردن، کوشش زیاد کردن، خسته کردن
strive
(past: strove, strived ; past participle: striven, strived) ـ کوشیدن، کوشش کردن، جد و جهد کردن نزاع کردن
contest
مباحثه و جدل کردن، اعتراض داشتن بر، ستیزه کردن، مشاجره، مسابقه، رقابت، دعوا
scramble
با دست و پا بالا رفتن، تقلا کردن، به زحمت جلو رفتن، تلاش، تقلا، کوشش، (تخم مرغ) املت درست کردن
struggle
ستیز، کشاکش، تقلا کردن، کوشش کردن، دست و پا کردن، منازعه، کشمکش، تنازع