تعیین کردن
#۵۸٬۴۶۴
appoint
تعیین کردن، برقرار کردن، منصوب کردن، گماشتن، واداشتن
fix
کار گذاشتن، درست کردن، پابرجا کردن، نصب کردن، محکم کردن، استوار کردن، سفت کردن، جادادن، چشم دوختن به، تعیین کردن، قرار دادن، اب کسى رسیدن، تنبیه کردن، ثابت شدن، ثابت ماندن، مستقر شدن، گیر، حیص و بیص، تنگنا، مواد مخدره، افیون
state
حالت، کشور، ایالت، توضیح دادن، جزء به جزء شرح دادن، اظهار داشتن، اظهار کردن، تعیین کردن، حال، چگونگى، کیفیت، دولت، استان، ملت، جمهورى، کشورى، دولتى state ـ (47)
assign
واگذار کردن، ارجاع کردن، تعیین کردن، مقرر داشتن، گماشتن، قلمداد کردن، اختصاص دادن، بخش کردن، ذکر کردن
determine
تصمیم گرفتن، مصمم شدن، حکم دادن، تعیین کردن
think
(past: thought ; past participle: thought) ـ اندیشیدن، فکر کردن، خیال کردن، گمان کردن
decide
تصمیم گرفتن
define
معین کردن، تعریف کردن، معنى کردن
govern
حکومت کردن، حکمرانى کردن، تابع خود کردن، حاکم بودن، فرماندارى کردن، معین کردن، کنترل کردن، مقرر داشتن
condition
شرط، وضعیت، شایسته کردن، حالت، چگونگى، مقید کردن، شرط نمودن
designate
نامزد کردن، گماشتن، معین کردن، تخصیص دادن، برگزیدن