تعلیم دادن
#۵۸٬۲۸۳
drill
تمرین، مشق نظامى، مته زدن، مته، تعلیم دادن، تمرین کردن
guide
راهنما، هادى، راهنمایى کردن، رهبر، کتاب راهنما، تعلیم دادن
teach
(past: taught ; past participle: taught) ـ آموختن، تعلیم دادن، درس دادن، مشق دادن، معلمى یا تدریس کردن
prime
اول، عمده، نخست، زبده، درجه یک، آغاز، بهار جوانى، کمال، بهترین قسمت، نخستین، اولیه، اصلى، برجسته، بار کردن، تفنگ را پر کردن، بتونه کارى کردن، قبلا تعلیم دادن، آماده کردن، مجهز ساختن، تحریک کردن
intuit
دستور دادن، تعلیم دادن، آگاه کردن، درک کردن
educate
فرهیختن، تربیت کردن، دانش آموختن، تعلیم دادن
instruct
آموزاندن، آموختن به، راهنمایى کردن، تعلیم دادن (به)، یاد دادن (به)
enlighten
روشن فکر کردن، روشن کردن، تعلیم دادن
breed
(past: bred ; past participle: bred) ـ پروردن، بار آوردن، زائیدن، به دنیا آوردن، تولید کردن، تربیت کردن، فرزند، اولاد، اعقاب، جنس، نوع، گونه
train
قطار، دنباله، دم، آزار، رشته، سلسله، متلزمین، نظم، ترتیب، سلسله وقایع توالى، حیله جنگى، حیله، تله، فریب اغفال، تربیت کردن، پروردن، ورزیدن، فرهیختن، ورزش کردن، نشانه رفتن
ground
(past: ground ; past participle: ground) ـ کوبیدن، عمل خرد کردن یا آسیاب کردن، سایش، کار یکنواخت، آسیاب کردن، خرد کردن، تیز کردن، سائیدن، اذیت کردن، آسیاب شدن، سخت کار کردن