فرهنگ آریانپور
بی چیز
#۳۸٬۸۶۴
bust
(past: busted, bust ; past participle: busted, bust) ـ مجسمه نیم تنه، بالاتنه، سینه، انفجار، ترکیدگى، خرد گشتن، ورشکست شدن، ورشکست کردن، بیچاره کردن
need
نیاز، لزوم، احتیاج، نیازمندى، در احتیاج داشتن، نیازمند بودن، نیاز داشتن
poor
فقیر، مسکین، بینوا، بى پول، مستمند، معدود، ناچیز، پست، نامرغوب، دون
beggar
گرفتار فقر و فاقه، به گدایى انداختن، بیچاره کردن، گدا
indigent
تهیدست، تهى، خالى، تنگدست
destitute
بینوا، بیچاره، خالى، نیازمند
necessity
بایستگى، ضرورت، نیاز، نیازمندى، لزوم، احتیاج
impecunious
بى پول، تهیدست
necessitous
بایسته، لازم، واجب