فرهنگ آریان‌پور

بی چیز

#۳۸٬۸۶۴

معنی‌های انگلیسی
۱

bust

(past: busted, bust ; past participle: busted, bust) ـ مجسمه نیم تنه، بالاتنه، سینه، انفجار، ترکیدگى، خرد گشتن، ورشکست شدن، ورشکست کردن، بیچاره کردن

۲

need

نیاز، لزوم، احتیاج، نیازمندى، در احتیاج داشتن، نیازمند بودن، نیاز داشتن

۳

poor

فقیر، مسکین، بینوا، بى پول، مستمند، معدود، ناچیز، پست، نامرغوب، دون

۴

beggar

گرفتار فقر و فاقه، به گدایى انداختن، بیچاره کردن، گدا

۵

indigent

تهیدست، تهى، خالى، تنگدست

۶

destitute

بینوا، بیچاره، خالى، نیازمند

۷

necessity

بایستگى، ضرورت، نیاز، نیازمندى، لزوم، احتیاج

۸

impecunious

بى پول، تهیدست

۹

necessitous

بایسته، لازم، واجب