فرهنگ آریان‌پور

بودن - مجبور -

#۳۷٬۸۱۵

معنی‌های انگلیسی
۱

has

داشتن، مجبور بودن، وادار کردن، صرف کردن، بلد بودن

۲

have

(past: had ; past participle: had) ـ داشتن، دارا بودن، مالک بودن، ناگزیر بودن، مجبور بودن، وادار کردن، باعث انجام کارى شدن، عقیده داشتن، دانستن، خوردن، صرف کردن، گذاشتن، کردن، رسیدن به، جلب کردن، به دست آوردن، دارنده، مالک