به کار انداختن
#۳۶٬۰۷۰
actuate
به کار انداختن، تحریک کردن، برانگیختن، سوق دادن، نشان دادن
agitate
به کار انداختن، تحریک کردن، تکان دادن، آشفتن، پریشان کردن، سراسیمه کردن
use
استعمال کردن، استفاده کردن، به کار بردن، مصرف کردن، به کار انداختن استعمال، استفاده، کاربرد، مصرف، فایده، سودمندى، تمرین، تکرار، ممارست
exploit
رفتار، کردار، عمل، کار برجسته، شاهکار به کار انداختن، استخراج کردن، بهره بردارى کردن از، استثمار کردن
operate
عمل کردن، به کار انداختن، بهره بردارى کردن، به فعالیت واداشتن، گرداندن، اداره کردن، راه انداختن، دایر بودن، عمل جراحى کردن
activate
کنش ور کردن، به فعالیت پرداختن، به کار انداختن، (معدن) تخلیص کردن (سنگ معدن)، فعال کردن
exercise
ورزش، تمرین، مشق، عمل کردن، استعمال کردن، تمرین دادن، به کار انداختن
exercitation
(exercise =) ـ ورزش، تمرین، مشق، عمل کردن، استعمال کردن، تمرین دادن، به کار انداختن
put on
(pretended , assumed =) ـ تصنعى، وانمود شده، تحمیل کردن، گذاردن، صرف کردن، به خود بستن، وانمود کردن، به کار انداختن، اعمال کردن، به کار گماردن، افزودن، انجام دادن، دست انداختن