فرهنگ آریان‌پور

بستن - یخ -

#۲۹٬۹۹۷

معنی‌های انگلیسی
۱

ice

منجمد کردن، یخ بستن، منجمد شدن، شکر پوش کردن، یخ، سردى، خونسردى و بى اعتنایى

۲

freeze

(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى

۳

congeal

ماسیدن، یخ بستن، بستن، منجمد شدن، سفت کردن

۴

glaciate

یخ بستن، منجمد شدن، منجمد کردن، یخ زدن، با برف یا یخ پوشاندن

۵

glaciation

یخ بستن، انجماد