فرهنگ آریانپور
بستن - یخ -
#۲۹٬۹۹۷
ice
منجمد کردن، یخ بستن، منجمد شدن، شکر پوش کردن، یخ، سردى، خونسردى و بى اعتنایى
freeze
(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى
congeal
ماسیدن، یخ بستن، بستن، منجمد شدن، سفت کردن
glaciate
یخ بستن، منجمد شدن، منجمد کردن، یخ زدن، با برف یا یخ پوشاندن
glaciation
یخ بستن، انجماد