بست
#۲۹٬۸۷۹
connector
بست، اتصال، رابط، متصل کننده
bind
(past: bound ; past participle: bound) ـ بستن، گرفتار و اسیر کردن، مقید و محصور کردن، به هم پیوستن، چسباندن، صحافى کردن و دوختن، الزام آور و غیر قابل فسخ کردن (به وسیله تعهد یا بیعانه)، متعهد و ملزم ساختن، بند، قید، بستگى، علاقه، مقید کردن، جلد کردن
clamp
گیره، بند، انبرک، با گیره نگاه داشتن، با قید و منگنه محکم بستن
girth
تنگ اسب، محیط، قطر شکم، ابعاد، تنگ بستن، بست، بست آهنى و چرمى، با تنگ بستن، دور گرفتن
grith
آسایش، امان، پناه، ترحم، شفقت، تحصن، بست
brace
ابرو، آکولاد، تحریک احساسات، تجدید و احیاى روحیه، بند شلوار، خط ابرو، با بست محکم کردن، محکم بستن، در مقابل فشار مقاومت کردن، آتل
clasp
گیره قزن قفلى، جفت چپراست، قلاب، در آغوش گرفتن، بستن
spanner
آچار، مهره پیچ، مهره گشا، بست، بند قیقاجى، میله الصاقى، گلنگدن، وجب کننده
closure
خاتمه، راى کفایت مذاکرات، عمل محصور شدن، دریچه، درب بطرى و غیره، دربستن، بستار، بسته شدن
fastener
چفت، بست
fastening
بستن، محکم کردن، چسباندن، سفت شدن
outrigger
پایه، پاروگیر، بست، تیر دکل قایق، دم طیاره
connection
(connexion =) ـ پیوستگى، اتصال، وابستگى، نسبت، مقام، خویش، رابطه، بستگى واژه هاى شامل
bond
قید، بند، زنجیر، (مجازى) قرارداد الزام آور، عهد و میثاق، هر چیزى که شخص را مقید سازد، معاهده، قرارداد، کفیل، رابطه، پیوستگى، ضمانت، (حقوق) تضمین نامه یا تعهدنامه دایر به پرداخت وجه، رهن کردن، تضمین کردن، اوراق قرضه
clinch
محکم کردن، ثابت کردن، پرچ کردن، قاطع ساختن، گروه، پرچ بودن (مثل سرمیخ)
checkmate
شهمات کردن، مات کردن، (مجازى) شکست دادن