فرهنگ آریان‌پور

برازیدن

#۲۷٬۱۷۵

معنی‌های انگلیسی
۱

befit

برازیدن، درخور بودن، مناسب بودن

۲

become

(past: became ; past participle: become) ـ شدن، درخوربودن، برازیدن، آمدن به، مناسب بودن، تحویل یافتن، زیبنده بودن

۳

fit

بیهوشى، غش، تشنج، هیجان، درخور، مناسب، شایسته، تندرست، اندازه بودن (جامه) برازندگى، زیبنده بودن بر، مناسب بودن براى، (مجازى) شایسته بودن، متناسب کردن، سوار یا جفت کردن، (حقوق) صلاحیت دار کردن، تطبیق کردن، قسمتى از شعر یا سرود، بند، در خور، مقتضى، خوراندن

۴

suit

درخواست، تقاضا، دادخواست، عرضحال، مرافعه، خواستگارى، یکدست لباس، پیروان، خدمتگزاران، ملتزمین، توالى، تسلسل، نوع، مناسب بودن، وفق دادن، جور کردن، خواست دادن، تعقیب کردن، خواستگارى کردن، جامه، لباس دادن به

۵

comport

سازش کردن، جور بودن، تحمل کردن، در بر داشتن، حامل بودن، رفتار