بجا
#۲۴٬۹۳۵
apropos
بجا، بموقع، شایسته
opportune
بجا، بموقع، بهنگام، درخور، مناسب
just
(joust =) ـ عادل، دادگر، منصف، با انصاف، بى طرف، منصفانه، مقتضى، بجا، مستحق (در گویش) فقط، درست، تنها، عیناً، الساعه، اندکى پیش، درهمان دم
right
مستقیم، راست، درست، صحیح، واقعى، بجا، حق، عمودى، قائمه، درستکار، در سمت راست، درست کردن، اصلاح کردن، دفع ستم کردن از، درست شدن، قائم نگاه داشتن، قائم، ذیحق
timely
بموقع، بهنگام، بجا، به وقت، بگاه
timous
(timeous =) ـ (اسکاتلند) بموقع، بجا، بهنگام، زود
fitting
مناسب، بجا، بمورد، بموقع، پرو لباس، جفت سازى، سوار کنى، لوازم
timeous
(timous =) ـ (اسکاتلند) بموقع، بجا، بهنگام، زود
apposite
درخور، مناسب، بجا، مربوط
pertinent
وابسته، مربوط، درخور، مناسب، بجا، بموقع، شایسته، مقتضى
pertinenet
مربوط، وارد به، بجا
well timed
بموقع، بجا، بمورد، بهنگام، در وقت مناسب
proper
درست، به طور صحیح، موافق آداب، به طور شایسته، کاملاً، خیلى خوب
pointed
تیز، نوک دار، کنایه دار، نیشدار حرف wellspoken