وابسته
#۲۱۱٬۲۱۷
akin
وابسته، یکسان
germane
وابسته، مربوط، منتسب، خویش و قوم
dependant
وابسته، تابع، نان خور
dependent
وابسته، موکول، تابع، نامستقل، متعلق، مربوط، محتاج
pertinent
وابسته، مربوط، درخور، مناسب، بجا، بموقع، شایسته، مقتضى
appurtenant
وابسته، متعلق، (در جمع) متعلقات
interdependent
وابسته (به یکدیگر)، متکى یا موکول به یکدیگر
hanger on
وابسته، متکى بر، انگل، موى دماغ، مفت خور
attached
پیوسته، ضمیمه، دلبسته، علاقمند، وابسته، مربوط، متعلق
federate
متحد، وابسته، هم پیمان، هم عهد کردن، متعهد کرد، تشکیل کشورهاى متحد دادن
affiliate
مربوط ساختن، پیوستن، آشنا کردن، در میان خود پذیرفتن، به فرزندى پذیرفتن، مربوط، وابسته دستور زبان
adjective
(دستور زبان) صفت، وصفى، (ک.) وابسته، تابع
associate
هم پیوند، همبسته، آمیزش کردن، معاشرت کردن، همدم شدن، پیوستن، مربوط ساختن، دانشبهرى، شریک کردن، همدست، همقطار، عضو پیوسته، شریک، همسر، رفیق، وابسته، وابسته کردن
correlate
قرین، مرتبط، وابسته، همبستگى داشتن، مرتبط کردن
subordinate
تابع، مادون، مرئوس، وابسته، فرعى، پایین تر، تابع قرار دادن، زیردست یا مطیع کردن، فرمانبردار