فرهنگ آریان‌پور

نابسامان‌ کردن

#۱۹۵٬۹۴۱

معنی‌های انگلیسی
۱

muss

درهم و بر هم یا کثیف کردن، تلاش، تقلا، کوشش، به هم خوردگى، درهم و برهمى

۲

snarl

تله، کمند، گره، گرفتارى، گوریدگى، شوریدگى، بغرنجى، برجسته کردن، نمودار کردن، بغرنج کردن، دندان قروچه کردن، غرولند کردن، خشمگین ساختن، گره خوردن

۳

upset

(past: upset ; past participle: upset) ـ واژگون کردن، برگرداندن، چپه کردن، آشفتن، آشفته کردن، مضطرب کردن، شکست غیر منتظره، واژگونى، نژند، ناراحت، آشفته

۴

muddle

گیج کردن، خراب کردن، درهم و بر هم کردن، گیجى، تیرگى

۵

tangle

درهم و بر هم کردن، درهم پیچیدن، گرفتار کردن، گیر افتادن، درهم گیر انداختن، گوریده کردن

۶

derange

بر هم زدن، بى ترتیب کردن، دیوانه کردن

۷

disarray

اغتشاش، بى نظمى، درهم و برهمى

۸

disorganize

درهم و بر هم کردن، مختل کردن، بى نظم کردن، تشکیلات چیزى را بر هم زدن