مقید کردن
#۱۸۹٬۸۵۷
bind
(past: bound ; past participle: bound) ـ بستن، گرفتار و اسیر کردن، مقید و محصور کردن، به هم پیوستن، چسباندن، صحافى کردن و دوختن، الزام آور و غیر قابل فسخ کردن (به وسیله تعهد یا بیعانه)، متعهد و ملزم ساختن، بند، قید، بستگى، علاقه، مقید کردن، جلد کردن
fetter
بخو، پابند، زنجیر، (مجازى) قید، مانع، مقید کردن، در زیر غل و زنجیر آوردن
condition
شرط، وضعیت، شایسته کردن، حالت، چگونگى، مقید کردن، شرط نمودن
tie up
انسداد، بستن، پیچیدن، مقید کردن، حبس کردن
bind over
التزام گرفتن (براى انجام کارى)، مقید کردن
chain
زنجیر، کند و زنجیر، حلقه، (مجازى) رشته، سلسله زنجیر کردن
cramp
چنگه، چنگوک، گرفتگى عضلات، انقباض ماهیچه در اثر کار زیاد، دردشکم، محدود کننده، حصار، سیخدار کردن، محدود کردن، درقید گذاشتن، جاتنگ کردن
commit
سپردن، مرتکب شدن، اعزام داشتن براى (مجازات و غیره)، متعهد به انجام امرى نمودن، سرسپردن
circumscribe
نوشتن در دور، محدود و مشخص کردن