مقتضی
#۱۸۹٬۴۳۱
advisable
مقتضى، مصلحتى، مقرون بصلاح، قابل توصیه
expedient
مقتضى، مصلحت، مناسب، تهور آمیز
due
بدهى، قابل پرداخت، مقتضى، مقرر، حق، ناشى از، موعد پرداخت، سر رسد، حقوق، عوارض، پرداختنى
fit
بیهوشى، غش، تشنج، هیجان، درخور، مناسب، شایسته، تندرست، اندازه بودن (جامه) برازندگى، زیبنده بودن بر، مناسب بودن براى، (مجازى) شایسته بودن، متناسب کردن، سوار یا جفت کردن، (حقوق) صلاحیت دار کردن، تطبیق کردن، قسمتى از شعر یا سرود، بند، در خور، مقتضى، خوراندن
just
(joust =) ـ عادل، دادگر، منصف، با انصاف، بى طرف، منصفانه، مقتضى، بجا، مستحق (در گویش) فقط، درست، تنها، عیناً، الساعه، اندکى پیش، درهمان دم
meet
(past: met ; past participle: met) ـ ملاقات کردن، مواجه شدن، برخورد کردن، یافتن، معرفى شدن به، تقاطع کردن، پیوستن تقاطع، اشتراک، جلسه، نشست، نشست گاه، درخور، مناسب، دلچسب، شایسته، مقتضى
suitable
درخورد، مناسب، شایسته، فراخور، مقتضى
exigible
(حقوق) مقتضى، قابل مطالبه، قابل پرداخت، قابل تقاضا، قابل ادعا، خواستنى، مطالبه کردنى
appropriate
اختصاص دادن، براى خود برداشتن، ضبط کردن، درخور، مناسب، مقتضى