معتدل
#۱۸۸٬۰۰۴
moderate
معتدل، ملایم، آرام، میانه رو، مناسب، محدود، اداره کردن، تعدیل کردن
temperate
معتدل، ملایم، میانه رو
mild
ملایم، سست، مهربان، معتدل
sane
داراى عقل سلیم، عاقل، سالم، معقول، معتدل
green
سبز، خرم، تازه، ترو تازه، نارس، بى تجربه، رنگ سبز، (در جمع) سبزیجات، سبز شدن، سبز کردن، سبزه، چمن، معتدل
sober
هوشیار، به هوش، عاقل، میانه رو، معتدل، متین، سنگین، موقر، آدم هشیار (در برابر مست)، هوشیار بودن، به هوش آوردن، از مستى درآوردن
medium
رسانه، واسطه، متوسط، (پزشکى) محیط کشت، میانجى، وسیله، معتدل
modest
باحیا، افتاده، فروتن، معتدل، نسبتا کم
tempered
آب دادن (فلز)، درست ساختن، درست خمیر کردن، ملایم کردن، معتدل کردن، میزان کردن، مخلوط کردن، مزاج، حالت، خو، خلق، قلق، خشم، غضب
middleman
دلال، واسطه، نفر وسط صف، آدم میانه رو، معتدل
soft
نرم، لطیف، ملایم، مهربان، نازک، عسلى، نیم بند، سبک، شیرین، گوارا، (در مورد هوا) لطیف
reasonable
معقول، مستدل