مستقر کردن
#۱۸۵٬۸۱۴
plant
کارخانه، گیاه، مستقر کردن، کاشتن، کشت و زرع کردن، نهال زدن، در زمین قرار دادن، نهال، رستنى، نبات، ماشین آلات کارخانه، دستگاه، ماشین
station
ایستگاه، جایگاه، مرکز، جا، درحال سکون، وقفه، سکون، پاتوق، ایستگاه اتوبوس و غیره، توقفگاه نظامیان و امثال آن، موقعیت اجتماعى، وضع، رتبه، مقام، مستقر کردن، درپست معینى گذاردن
garrison
پادگان، ساخلو، مقیم کردن، مستقر کردن
spot
خال، نقطه، لک، موضع، بجا آوردن، مکان، محل، لکه، زمان مختصر، لحظه، لکه دار کردن یاشدن، با خال تزیین کردن، در نظر گرفتن، کشف کردن، آماده پرداخت، فورى
deploy
گسترش، جبهه، گسترش یافتن، بحالت صف درآوردن، قرار دادن قشون
instal
(install =) ـ کار گذاشتن، نصب کردن، منصوب نمودن
dispose
(disposal =) ـ مرتب کردن، مستعد کردن، ترتیب کارها را معین کردن
install
(instal =) ـ کار گذاشتن، نصب کردن، منصوب نمودن، گماشتن
position
موقعیت، وضع، وضعیت، موضع، نهش، شغل، مقام یافتن، سمت، منصب، قرار دادن یا گرفتن، مرتبه، مقام، جایگاه
establish
تاسیس کردن، دایر کردن، بنا نهادن، برپا کردن، ساختن، برقرار کردن، تصدیق کردن، تصفیه کردن، کسى را به مقامى گماردن، شهرت یا مقامى کسب کردن