فرهنگ آریان‌پور

مساعد بودن

#۱۸۵٬۴۴۹

معنی‌های انگلیسی
۱

suit

درخواست، تقاضا، دادخواست، عرضحال، مرافعه، خواستگارى، یکدست لباس، پیروان، خدمتگزاران، ملتزمین، توالى، تسلسل، نوع، مناسب بودن، وفق دادن، جور کردن، خواست دادن، تعقیب کردن، خواستگارى کردن، جامه، لباس دادن به

۲

approve

تصویب کردن، موافقت کردن (با)، آزمایش کردن، پسند کردن، روا داشتن