فرهنگ آریان‌پور

مداخله کردن

#۱۸۲٬۶۵۱

معنی‌های انگلیسی
۱

interpose

مداخله کردن، پا به میان گذاردن، در میان آمدن، میانجى شدن

۲

meddle

میان، وسط، مرکز، کمر، میانى، وسطى، در وسط قرار دادن، فضولى کردن، دخالت بى جا کردن، مداخله کردن، مخلوط کردن، آمیختن، پراکنده کردن، جماع کردن، ور رفتن

۳

interfere

دخالت کردن، پا بمیان گذاردن، مداخله کردن، تداخل کردن

۴

interject

در میان آوردن، به طور معترضه گفتن، (م.ل.) در میان انداختن، در میان آمدن، مداخله کردن

۵

interlope

(براى سودجویى) مداخله کردن، پا در میان کار دیگران گذاردن، فضولى کردن

۶

intervene

در میان آمدن، مداخله کردن، پا میان گذاردن، در ضمن روى دادن، فاصله خوردن، حایل شدن

۷

intermeddle

مخلوط کردن، مداخله کردن، فضولى کردن

۸

put in

کنار آمدن با، مداخله کردن، رساندن، تقاضا کردن، پیشنهاد دادن