فرهنگ آریانپور
مداخله کردن
#۱۸۲٬۶۵۱
interpose
مداخله کردن، پا به میان گذاردن، در میان آمدن، میانجى شدن
meddle
میان، وسط، مرکز، کمر، میانى، وسطى، در وسط قرار دادن، فضولى کردن، دخالت بى جا کردن، مداخله کردن، مخلوط کردن، آمیختن، پراکنده کردن، جماع کردن، ور رفتن
interfere
دخالت کردن، پا بمیان گذاردن، مداخله کردن، تداخل کردن
interject
در میان آوردن، به طور معترضه گفتن، (م.ل.) در میان انداختن، در میان آمدن، مداخله کردن
interlope
(براى سودجویى) مداخله کردن، پا در میان کار دیگران گذاردن، فضولى کردن
intervene
در میان آمدن، مداخله کردن، پا میان گذاردن، در ضمن روى دادن، فاصله خوردن، حایل شدن
intermeddle
مخلوط کردن، مداخله کردن، فضولى کردن
put in
کنار آمدن با، مداخله کردن، رساندن، تقاضا کردن، پیشنهاد دادن