فرهنگ آریان‌پور

مختل کردن

#۱۸۲٬۱۸۴

معنی‌های انگلیسی
۱

disturb

مختل کردن، مزاحم شدن، بر هم زدن، به هم زدن، آشفتن، مضطرب ساختن، مشوب کردن

۲

queer

عجیب و غریب، غیر عادى، خل، خنده دار، مختل کردن، گرفتار شدن

۳

hamper

از کار بازداشتن، مانع شدن، مختل کردن، قید

۴

unhinge

از لولا در آوردن، مختل کردن، باز کردن، گشودن، دچار اختلال مشاعر کردن

۵

disorder

بى نظمى، اختلال، بى ترتیبى، آشفتگى، کسالت، بر هم زدن، مختل کردن

۶

disarrange

به هم زدن، بى ترتیب کردن، مختل کردن، بر هم زدن

۷

disorganize

درهم و بر هم کردن، مختل کردن، بى نظم کردن، تشکیلات چیزى را بر هم زدن

۸

discombobulate

مغشوش کردن، درهم و بر هم کردن، مختل کردن