محدود
#۱۸۰٬۹۵۳
finte
محدود، فانى (مثل انسان)، فناپذیر
ambient
محدود، محاصره شده
limited
محدود، منحصر، مشروط، مقید
limitary
محدود، منحصر، داراى قدرت محدود
restricted
محدود کردن، منحصر کردن به smallscale
bound
حد، مرز، کران، محدود، سرحد، خیز، جست و خیز، محدود کردن، تعیین کردن، هم مرز بودن، مجاور بودن، مشرف بودن (on یا with)، جهیدن آماده رفتن، عازم رفتن، مهیا، موجود، مقید، موظف
finite
متناهى، محدود
narrow
تنگ، کم پهنا، باریک، دراز و باریک، محدود، باریک کردن، محدود کردن، کوته فکر
limiting
حد، محدود کردن، حدود، کنار، پایان، اندازه، وسعت، معین کردن، منحصر کردن limit
terminate
به پایان رساندن، خاتمه دادن، منقضى کردن، فسخ کردن، محدود کردن، خاتمه یافتن، منتهى، محدود، پایان دادن، پایان یافتن
determinate
تعیین شده، محدود، مستقر شده، معلوم، معین
straitlaced
(straightlaced =) ـ با تور محکم بسته شده، کرست بسته، شکم بند دار، منحصر، محدود، درفشار
straightlaced
(straitlaced =) ـ با تور محکم بسته شده، کرست بسته، شکم بند دار، منحصر، محدود، درفشار
close
به دقت
earthbound
درخاک ریشه دوانده، متوجه به سوى زمین parishpump