فرهنگ آریان‌پور

متحد کردن

#۱۷۸٬۶۷۰

معنی‌های انگلیسی
۱

ally

پیوستن، متحد کردن، هم پیمان، دوست، معین

۲

band

باند، نوار، بند و زنجیر، تسمه یا بند مخصوص محکم کردن، لولا، ارکستر، دسته ى موسیقى، اتحاد، توافق، روبان، باند یا بانداژ، نوار زخم بندى، متحد کردن، دسته کردن، نوار پیچیدن، به صورت نوار در آوردن، با نوار بستن، متحد شدن

۳

herd

رمه، گله، گروه، جمعیت، گرد آمدن، جمع شدن، متحد کردن

۴

join

ملحق کردن، ملحق شدن، متصل کردن، پیوستن، پیوند زدن، ازدواج کردن، گراییدن، متحد کردن، در مجاورت بودن

۵

unite

به هم پیوست، متحد کردن، یکى کردن، متفق کردن، وصلت دادن، ترکیب کردن، سکه قدیم انگلیسى

۶

league

واحد راه پیمایى که تقریبا مساوى 2/4 تا 4/6 میل است، اتحادیه، پیمان، اتحاد، متحد کردن، هم پیمان شدن، گروه ورزشى

۷

accrete

با هم یکى شدن، تواما رشد کردن، فراهم کردن، فراهم شدن، متحد کردن، به هم افزودن یا چسبانیدن، (مج) مصنوعى، به هم پیوسته، (گیاه شناسى) دوقلو، یکپارچه

۸

consociate

همدست کردن، متحد کردن، پیوستن

۹

incorporate

یکى کردن، به هم پیوستن، متحد کردن، داخل کردن، جادادن، داراى شخصیت حقوقى کردن، ثبت کردن (در دفتر ثبت شرکتها)، آمیختن، ترکیب کردن، معنوى، غیر جسمانى

۱۰

knit

(past: knitted, knit ; past participle: knitted, knit) ـ بافتن، کشبافى کردن، به هم پیوستن، گره زدن، بستن

۱۱

weld

جوش، جوش دادن، جوش خوردن، جوشکارى کردن، پیوستن

۱۲

conjoin

پیوستن، وصل کردن، قرین شدن، مقترن، (حقوق) همسر، زوج