لاف زدن
#۱۷۲٬۸۸۵
brag
لاف زدن، بالیدن، فخر کردن، با تکبر راه رفتن، باد کردن، لاف، مباهات، رجز خواندن
blaw
دمیدن، فوت کردن، لاف زدن، بالیدن
flub
اشتباه احمقانه، لاف زدن، توپ خالى زدن
puff
فوت، پف، دود و یا بخار، قسمت پف کرده جامه زنانه، غذاى پف دار، مشروب گازدار، پفک، پک زدن، چپق یا سیگار کشیدن، بلوف زدن، لاف زدن، پف کردن، منفجر کردن، منفجر شدن، وزش باد، وزیدن
vaunt
خودستایى کردن، لاف زدن، خودنمایى
gammon
بازى تخته نرد، ران نمک زده و دود زده خوک، یاوه، مارس کردن (در تخته نرد)، نمک زدن و دودى کردن، لاف زدن
hector
(با حرف بزرگ) اسم خاص مذکر، آدم گردن فراز، خودنما، لاف زدن، قلدرى کردن، (افسانه یونان و با حرف بزرگ) یکى از فرزندان پریام (priam)
blow
(past: blew ; past participle: blown) ـ دمیدن، وزیدن، در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن، ترکیدن
boast
خرده الماسى که براى شیشه برى به کار رود لاف، مباهات، بالیدن، خودستایى کردن، سخن اغراق آمیز گفتن، به رخ کشیدن، رجز خواندن
glorify
جلال دادن، تجلیل کردن، تکریم کردن، تعریف کردن (از)، ستودن، ستایش کردن
magnify
درشت کردن، زیر ذربین بزرگ کردن، بزرگ کردن