فکر کردن
#۱۴۷٬۰۶۱
think
(past: thought ; past participle: thought) ـ اندیشیدن، فکر کردن، خیال کردن، گمان کردن
ideate
تصور کردن، فکر کردن، خیال کردن
consider
رسیدگى کردن (به)، ملاحظه کردن، تفکر کردن
cerebrate
فعالیت مغزى را نشان دادن، فکر کردن
feel
(past: felt ; past participle: felt) ـ احساس کردن، لمس کردن، محسوس شدن
mull
ململ نازک، معطر کردن و به عمل آوردن مشروبات
trow
اندیشه کردن، تصور کردن
judge
قضاوت کردن، داورى کردن، فتوى دادن، حکم دادن، تشخیص دادن، قاضى، دادرس، کارشناس
trust
اعتماد، ایمان، توکل، اطمینان، پشت گرمى، امید، اعتقاد، اعتبار، مسئولیت، امانت، ودیعه، اتحادیه شرکتها، ائتلاف، اعتماد داشتن، مطمئن بودن، پشت گرمى داشتن به
figure
شکل، صورت، شخص، نقش، رقم، عدد، کشیدن، تصویر کردن، مجسم کردن، حساب کردن، شمردن، پیکر
reckon
شمردن، حساب پس دادن، روى چیزى حساب کردن، محسوب داشتن، گمان کردن خوب
puzzle
گیچ کردن، آشفته کردن، متحیر شدن، لغز، معما، چیستان، جدول معما
believe
باور کردن، اعتقاد کردن، گمان داشتن، ایمان آوردن، اعتقاد داشتن، معتقد بودن
calculate
حساب کردن، برآورد کردن