فرو کردن
#۱۴۵٬۶۴۴
dib
فرو کردن (در آب)، استحمام کردن، قاپ بازى، ریگ بازى، قاپ یا ریگى که با آن بازى مى کنند، تیله، تیله بازى
infix
فرو کردن، نشاندن، فرو نشاندن، جادادن، میانوند، میانوندى
inculcate
فرو کردن، جایگیر ساختن، تلقین کردن، پا گذاشتن، پایمال کردن
dig
(past: dug ; past participle: dug) ـ حفر، کاوش، حفارى، کنایه، کندن، (مجازى) کاوش کردن، فرو کردن
embed
جاسازى کردن، نشاندن، فرو کردن، خواباندن، محاط کردن، دور گرفتن، جادادن، در درون کار کردن
steep
سرازیر، تند، سراشیب، گزاف، فرو کردن (در مایع)، خیساندن، اشباع کردن، شیب دادن، مایع (جهت خیساندن)
pierce
خلیدن، سپوختن، سوراخ کردن (با نیزه و چیز نوک تیزى)، سفتن، فرو کردن (نوک خنجر و غیره)، شکافتن، رسوخ کردن
thrust
(past: thrust ; past participle: thrust) ـ فرو کردن، انداختن، پرتاب کردن، چپاندن، سوراخ کردن، رخنه کردن در، به زور باز کردن، نیرو، فشار موتور، نیروى پرتاب، زور، فشار
detrude
به زور پیش بردن، فرو کردن، دفع کردن
implant
کاشت، جاى دادن، فرو کردن، کاشتن، القاء کردن
horn in
تحمیل کردن، فرو کردن
ram
قوچ، گوسفند نر، دژکوب، پیستون منگنه آبى، تلمبه، کلوخ کوب، کوبیدن، فرو بردن، بنقطه مقصود رسانیدن، سنبه زدن، با دژکوب خراب کردن، برج حمل
dash
خط تیره، بسرعت رفتن، بسرعت انجام دادن، فاصله میان دو حرف، این علامت " - "، بشدت زدن، پراکنده کردن
poke
سیخونک، ضربت با چیز نوک تیز، فشار با نوک انگشت، حرکت، سکه، سکه زدن، فضولى در کار دیگران، سیخ زدن، به هم زدن، هل دادن، سقلمه زدن، کنجکاوى کردن، به هم زدن آتش بخارى (با سیخ)، زدن، آماس
sink
(past: sank, sunk ; past participle: sunk) ـ چاهک، فرو رفتن، فروبردن، دست شویى آشپزخانه، وان دستشویى، رسوخ، ته نشینى، حفره یا گودال، نزول کردن، غرق شدن، ته رفتن، نشست کردن، گود افتادن
stick
(past: stuck ; past participle: stuck) ـ چسبیدن، فرورفتن، گیر کردن، گیر افتادن، سوراخ کردن، نصب کردن، الصاق کردن، چوب، عصا، چماق، وضع، چسبندگى، چسبناک، الصاق، تاخیر، پیچ درکار، تحمل کردن، چسباندن، تردید کردن، وقفه واژه هاى شامل
insertion
درج، جااندازى، الحاق، جوف گذارى