فرو بردن
#۱۴۵٬۵۸۲
depress
فرو بردن، دلتنگ کردن، دژم کردن، افسرده کردن، (معنى مجازى) کم بها کردن، از ارزش انداختن
immerge
فرو بردن، غوطه دادن (در آب یا مایع دیگرى)، غسل ارتماسى دادن، فرو رفتن
immerse
فرو بردن، زیر آب کردن، پوشاندن، غوطه دادن، غسل ارتماسى دادن (براى تعمید)
immergence
فرو بردن، غوطه ورسازى
gulp
قورت، جرعه، لقمه بزرگ، بلع، قورت دادن، فرو بردن، صداى حاصله از عمل بلع
aspire
آرزو داشتن، آرزو کردن، اشتیاق داشتن، بلند پروازى کردن، بالا رفتن، فرو بردن، استنشاق کردن
devour
بلعیدن، فرو بردن، حریصانه خوردن
imbibe
نوشیدن، اشباع کردن، جذب کردن، خیساندن، تحلیل بردن، فرو بردن، در کشیدن
plunge
غوطه، شیرجه، گودال عمیق، سرازیرى تند، سقوط سنگین، فرو بردن، غوطه ور ساختن، شیب تند پیدا کردن، شیرجه رفتن، ناگهان داخل شدن
swallow
پرستو، چلچله، مرى، عمل بلع، فورت دادن، فرو بردن، بلعیدن
dunk
در مایع فرو کردن (هنگام خوردن)، غوطه دادن
sink
(past: sank, sunk ; past participle: sunk) ـ چاهک، فرو رفتن، فروبردن، دست شویى آشپزخانه، وان دستشویى، رسوخ، ته نشینى، حفره یا گودال، نزول کردن، غرق شدن، ته رفتن، نشست کردن، گود افتادن sink stick take thrust