فرهنگ آریان‌پور

فرمان دادن

#۱۴۵٬۳۱۹

معنی‌های انگلیسی
۱

ordain

ترتیب دادن، مقدر کردن، وضع کردن، امر کردن، فرمان دادن

۲

command

فرمان، فرمایش، سرکردگى، فرماندهى، فرمان دادن، حکم کردن، امر کردن

۳

officer

افسر، صاحب منصب، مامور، متصدى، افسر معین کردن، فرماندهى کردن، فرمان دادن

۴

order

راسته، دسته، طبقه، زمره، صنف، آئین و مراسم، فرقه یا جماعت مذهبى، گروه خاصى، انجمن، دسته اجتماعى، سامان، نظم، انتظام، آرایش، رسم، آئین، مقام، مرتبه، سبک، طرز، مرحله، نوع، دستور، امر، درمان، امریه، فرمایش، حواله، برات دستور دادن، منظم کردن، سفارش دادن، تنظیم کردن، ترتیب، رتبه، سفارش، مرتب کردن

۵

decree

حکم کردن، حکم، فرمان

۶

direct

مستقیما، سر راست، یکراست، بى درنگ

۷

require

نیاز داشتن، لازم بودن، لازم دانستن، بایستن، لازم داشتن، خواستن، مستلزم بودن

۸

instruct

آموزاندن، آموختن به، راهنمایى کردن، تعلیم دادن (به)، یاد دادن (به)