عذاب دادن
#۱۳۷٬۹۴۱
agonize
عذاب دادن، تحریف کردن، به خود پیچیدن، تقلا کردن
lug
گوشک، گوش پوش، آویزه، دسته یا هر چیزى که به وسیله آن چیزى را حمل یا بیاویزند، هر عضو جلو آمده چیزى، دیرک، تیر، آدم کله خر، کودن، عذاب دادن، به زور کشیدن، کشیدن و بردن، قالب زدن (بزو)، گنجانیدن، پس زدن دهنه اسب، سنگین حرکت کردن
put
(past: put ; past participle: put) ـ گذاردن، قرار دادن، عذاب دادن، تقدیم داشتن، ارائه دادن، در اصطلاح یا عبارت خاصى قرار دادن، ترجمه کردن، تعبیر کردن، عازم کارى شدن، به فعالیت پرداختن، به کار بردن، منصوب کردن واداشتن، ترغیب کردن، متصف کردن، فرض کردن، ثبت کردن، تعویض کردن، انداختن، پرتاب، سعى، مستقر
rack
چنگک جا لباسى، بار بند، جا کلاهى، نوعى آلت شکنجه مرکب از چند سیخ یا میله نوک تیز، شکنجه، چرخ دنده دار، عذاب دادن، رنج بردن، بشدت کشیدن، دندانه دار کردن، روى چنگک گذاردن لباس و غیره، طاقچه، قفسه
grill
سیخ شبکه اى، گوشت کباب کن، روى سیخ یا انبر کباب کردن، بریان کردن، عذاب دادن، پختن، بریان شدن
rankle
چرک نشستن، چرک جمع کردن، جان گداز بودن، جانسوز بودن، عذاب دادن
torment
زجر، عذاب، شکنجه، آزار، زحمت، عذاب دادن، زجر دادن
lacerate
پاره کردن، مجروح کردن، آزردن، عذاب دادن، دریدن
stab
خنجر زدن، زخم زدن، سوراخ کردن، زخم چاقو، تیر کشیدن
smite
(past: smote ; past participle: smitten) ـ زدن، شکست دادن، خرد کردن، شکستن، کشتن، ذلیل کردن، کوبیدن
sting
(past: stung ; past participle: stung) ـ نیش، زخم نیش، خلش، سوزش، گزیدن، تیر کشیدن، نیش زدن
harass
بستوه آوردن، عاجز کردن، اذیت کردن، (علوم نظامى) حملات پى درپى کردن، خسته کردن