فرهنگ آریان‌پور

اغاز کردن

#۱۲٬۵۷۱

معنی‌های انگلیسی
۱

incept

آغاز کردن، بنیاد نهادن، در خود گرفتن

۲

commence

آغاز کردن، شروع کردن

۳

inchoate

آغاز کردن، بنیاد نهادن، تازه به وجود آمده، نیمه تمام

۴

set

(past: set ; past participle: set) ـ مجموعه، نشاندن، دستگاه، دست، دسته، یکدست (ظروف و غیره)، دوره، جهت، سمت، قرار گرفته، واقع شده، لجوج، دقیق، روشن، مصمم، قرار دادن، گذاردن، نهادن، مرتب کردن، چیدن، کار گذاشتن، سوار کردن، جا انداختن، آغاز کردن، مستقر شدن

۵

begin

(past: began ; past participle: begun) ـ آغاز کردن، آغاز نهادن، شروع کردن، آغاز شدن

۶

birth

زایش، تولد، پیدایش، آغاز، زاد، آغاز کردن، زادن

۷

initial

نخستبن، اول، اولین، اصلى، آغازى، ابتدایى، بدوى، واقع در آغاز، اولین قسمت، پاراف، در آغاز قرار دادن، نخستین حروف نام و نام خانوادگى را نوشتن، پاراف کردن، آغاز کردن

۸

initiate

راه انداختن، ابتکار کردن، وارد کردن، تازه وارد کردن، آغاز کردن، بنیاد نهادن، نخستین قدم را برداشتن

۹

inaugurate

گشودن، افتتاح کردن، بر پا کردن، به راه انداختن، دایر کردن، آغاز کردن

۱۰

tee off

شروع کردن، آغاز کردن

۱۱

spark plug

(مکانیک) شمع (مولد جرقه موتور)، آغاز کردن، بانى شدن

۱۲

make

(past: made ; past participle: made) ـ ساختن، به وجود آوردن، درست کردن، تصنیف کردن، خلق کردن، باعث شدن، وادار یا مجبور کردن، تاسیس کردن، گائیدن، ساختمان، ساخت، سرشت، نظیر، شبیه واژه هاى شامل

۱۳

attack

آفند، تک، تکش، تاخت، حمله کردن بر، مبادرت کردن به، تاخت کردن، با گفتار و نوشتجات بدیگرى حمله کردن، حمله، تاخت و تاز، یورش، اصابت یا نزول ناخوشى

۱۴

embark

در کشتى سوار کردن، در کشتى گذاشتن، عازم شدن، شروع کردن escence _

۱۵

launch

به آب انداختن کشتى، انداختن، پرت کردن، روانه کردن، مامور کردن، شروع کردن، اقدام کردن