زدن - شلاق -
#۱۰۹٬۱۸۶
cat
گربه، شلاق زدن، قى کردن، شلاق لنگر برداشتن
beat
(past: beat ; past participle: beaten) ـ تپیدن، زدن، کتک زدن، چوب زدن، شلاق زدن، کوبیدن ضرب، ضربان، ضربان نبض و قلب، زمان عبور کلمه، تپش، ضربت موسیقى، غلبه، پیشرفت، زنش
belt
کمربند، تسمه، بند چرمى، شلاق زدن، (کمر) بستن، محاصره ردن، باشدت حرکت یا عمل کردن
flog
شلاق زدن، تازیانه زدن، تنبیه کردن، انتقاد سخت کردن
baste
چرب کردن (گوشت کباب)، نم زدن، (در گویش) شلاق زدن، زخم زبان زدن، کوک موقتى (بلباس)
flail
آلت نوسانى هر چیزى، گندم کوب، کوبیدن، شلاق زدن، خرمن کوب
horse
اسب، (در شطرنج) اسب، سواره نظام، اسبى، وابسته به اسب، قوه اسب، (در ماشین بخار و غیره) ـ اسب دار کردن، سوار اسب کردن، اسب دادن به، بالا بردن، برپشت سوار کردن، شلاق زدن، به دوش کشیدن، غیرمنصفانه
belabor
آمدن و رفتن، با دقت روى چیزى کار کردن، شلاق زدن، (مجازى) زخم زبان زدن، سخت زدن
belabour
آمدن و رفتن، با دقت روى چیزى کار کردن، شلاق زدن، (مجازى) زخم زبان زدن، سخت زدن
flagellate
تاژک دار، شلاق زدن، تازیانه زدن، تاژک دار شدن